بهار: سه شعر از زهرا زاهدی

z

“زهرا زاهدی”

“طرح تبسم”

در صورتت  افتاده تا طرح تبسم

آتش…تلاطم…هی  تلاطم …هی تلاطم

گلدوزی پیراهنت، الهام شعر است

مثل کبوتر گیجم از رویای گندم

در تلخی ِ بادام ِ چشمت  داده ام جان

شیرین غم های توام ، لیلای مردم

مستم چرا بوی تو را آورده باران؟

پیمانه ویرانی ام را بار چندم؟

می رقصم و باران تب مردانه ای را

می ریزد اما می شوم درآتشت گم

حالا  تو آتش می نگاری جای واژه

آتش …تبسم …هی تبسم…هی تبسم

دیوانه ام  حال ارسطو هم خراب است

از آن چه شاعر می دهد در خورد مردم

“ناگفته ها”

روزهایم گرفته

چون ابروی در هم رفته­ ی تو.

خلوت

چون صحن حرم در روزهای برفی.

می­ گویند از تو هیچ نگویم

تکه­ ای خویش را

چشمم را

ناخن­ها

یا لب­ها را

از یاد ببرم.

می­گویند به تو نیندیشم

چون مسلمانی

 که پنجره­ ی گوش­ها را به اذان دلنشین ببندد.

محبوبم!

ما هیچ اشتراکی نداریم

نه سرزمین مرا چاه نفتی­ است

نه مردم تو را پای آبله­ ای.

جز گذشته­ ای دور

که مردم ما را در شعرها به هم می رساند

در جشنواره­ ها وهمایش ­ها

و در ملاقات­ های رؤسای جمهور…

هر روز دیوانه­ ای از بسترم بلند می شود

همه جا دست می کشد

و مرا به دنبال می­کشاند…

هر روز که قاشق­ ها را کف می­زنم

گلدان­ها را آب می­دهم

و کتاب­ها از خماری سکوت بیرون می­شوند.

می­ گویند،فراموشت کنم…

اخبار دیروز را شنیده­ ای؟

کابل،ساعت دوازده:

ُنه تن به کشته­ ها افزوده شد…

دو کودک در سرک­ها جان داده­ اند…

امروز،تهران:

پنجاه تبعه­ ی افغانی…

برادرم را به سنگ سفید می­ برند.

ما هیچ اشتراکی نداریم

اما وقتی از مردم من شعر می­ گویی

جهان را فتح کرده­ ام بی سلاح.

وقتی با من اشک می­ ریزی

فتح اصفهان را از یاد می برم

چنگیزخان وهیتلر را

 و اسکندر مقدونی را.

وقتی پا به سرزمین شعرهایت می­گذارم

تو برنده اول چشنواره قلبم خواهی شد.

از یاد می برم

 که ما هیچ اشتراکی نداریم…

“بهارانه”

بهار آویزان شده است از درختان شهر

سر در آورده از گلدان ­های سبز عید

حتی،سر در آورده از گل های کوچک قالی.

***

بهار به مزارع سبزی رسیده است

به دشت ­های گندم و کاهو

و حوض های پرورش ماهی.

آهسته­ تر بیا بهار

آمدن تو پایان زندگیست برای ماهیان

آمدنت پایان زندگیست برای پدر معصومه.

بهار!

بهار!

آهسته تر بیا!

بازارها شلوغ است.

آجیل و میوه فراوان …

اما

دخترک همشهری­ ام هنوز دستگیره های رنگی اش را می فروشد

آهسته تر بیا!

دار قالی بلند است

 و  گل بهار به معجزه­ ای­­ می اندیشد

تا رگ­های خشک مادرش را به رودخانه­ای پیوند بزند.

شب­ ها پدرم بوی سیمان می­دهد

بوی خاک

بوی زندگی

بوی نان

بوی عشق…

از استخوان­های فرسوده اش چه می خواهی بهار؟

هر سال که می رسی

خمیده ­تر می شود

و ناله­ هایش

فرشتگان را بر شانه ­هایم می گریاند.

هر سال که میرسی

خیابان نو می شود

جامه ­ها نو

روز،نو.

به این فکر می کنم

 کفش ­های علی چرا نو نمی­شود؟

در کدام خانه جا گذاشته­ ای

سخاوتت را؟

Share Button

2 Responses to بهار: سه شعر از زهرا زاهدی

  1. محمدحسین معرفت

    بسیارعالی وقشنگ قلمت سبزخانم زهرا زاهدی

  2. باسلام! ازدیدن این سایت وخواندن اشعارخواهرگرامی زهرازاهدی، لذت برده وخرسندگشتم. امیدوارم تلاش های تان درراستای براوردن حقوق جامعه زنان افغانستان وهزاره مستدام بوده ومؤثرافتد. لیکن امیدوارم از داعیه های فیمینیستی وهنجارهای انسان براندازان، به دورمانید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *