بر سر دو راهی

dilemma_1-300x231

نویسنده: زهرا یگانه

خودم هم نمی دانستم که با آرایش اینقدر تغییر می کنم. از دیدن چهره ام لذت می برم چرا تا به حال امتحان نکرده بودم؟ هیجان خاصی دارم احساس خوب وشیرین ولی توام با ترس. دوباره جلوی آینه می نشینم.نمی دانم چی کنم. دو دلی عجیبی دارم . امروز اولین روزی است که می خواهم همراه فرید در بیرون ملاقات کنم. اما نمیدانم چی کنم بروم یا نه؟ از یک طرف احساس خاصی به فرید دارم که دوست دارم بروم و این احساس را تجربه کنم و ازطرف دیگر نمی خواهم که به پدر ومادرم دروغ بگویم. من تنها امید آنها در زندگی هستم. سالها با نذر ونیاز و رفتن به داکتر های مختلف ،خوردن دواهای یونانی ، چله بوری و متوسل شدن به دعا و دعا نویسی من پا به این دنیا گذاشته ام. مادری که پروانه وار به دورم می گردد و پدری که هر روز بزرگ شدن من به قیمت پیر شدن و شکسته شدن زود رس او شده است. پدری که سالها با کارگری وهزار بدبختی تنها میوه زندگی اش را پرورش داده ومادری که شب ها و روزها برای نذرهایی که کرده بود دعا می خواند و ختم فران می کند و هرآنچه در مورد آشپزی می داند پیاده می کند تا این فرزند آروزهایش که ختم تمام بد گویی های قوم برایش بوده فرزند سالمی باشد.

اما به فرید هم احساس خاصی دارم، نمی دانم که آیا این دوست داشتن یعنی همین؟ یا با این احساس تفاوت دارد. اما هر چه هست احساس جالبی است که خوشایند است.
همین شش ماه پیش بود که بعد از فراغت از دانشگاه تصمیم گرفتم در جایی برای خود کار پیدا کنم.اما پدر و مادرم زیاد نگران بودند وتقریبا مخالف کار کردن، آنقدر بهانه و دلیل می آورند که گاهی فکر می کردم که اگر بیرون کار کنم من را از پدر ومادر می دزدند. تا اینکه یک روز با پدرم صحبت کردم و گفتم که تمام تلاشم را می کنم که کاری نکنم که پدرم سرافکنده شود وباعث سربلندی آنان خواهم شد. این بود که پدرجانم اجازه داد اما گفت باید جای مطمئنی برای کار پیدا کنم خلاصه دیگه به شدت دنبال کار گشتم . تمام ارگان های دولتی و شخصی را سر زدم اما موفق نشدم شاید به دلیل اینکه تجربه کاری نداشتم ولی وقتی برای مصاحبه می رفتم، به جای سوال وجواب بیشتر مرا برانداز می کردند و سوالاتی که داشتند د رمورد کار نبود در مورد زندگی شخصی بود. مدت زیادی دنبال کار کشتم اما هر روز نا امید و نا امید تر میشدم خیلی افرادی را که در مصاحبه ها میدیدم مدرکشان از من پایین تر بود ولی استخدام میشدند اما نمی دانم من چرا معیار این متقاضیان کارمند را نداشتم. کلی عصبی میشدم. کم کم نا امید شدم و این هر روز به من فشار می آورد.
خیلی دوست داشتم زحماتی که سالها پدر و مادرم متحمل شده بودند راجبران می کردم، در آمدی داشته باشم تا حداقل مصارف شخصی بر پدر پیرم فشار وارد نکند. حداقل بخشی از مصارف زندگی را به عهده بگیرم. زمانی که به این حالت فکر می کردم احساس شیرینی در دلم موج میزد می خواستم سالها نوکری پدرمهربان و مادر فرشته صفت خود را بکنم. اما چرا نمی تانستم کار پیدا کنم؟باید چه کاری انجام میدادم؟ از ناراحتی وتشویشی که داشتم هر روز لاغر و لاغرتر می شدم تا اینکه پدرم نگران شد و خودش برای پیدا کردن کار شروع به جستجو کرد.اتفاقا یکی از دوستهای پدرم حاضر شد که من را در شرکت خود استخدام کند. خدا می داند روز اول کار برای من چه هیجانی داشت و شب آن روز تا صبح نخوابیدم همه آینده و آروزهایم را تجسم می کردم. روز آغاز کار مرا به یاد اولین روز مکتب انداخت قرآن و اسفند و صد دعا و فوت کردن مادرم به همه اعضای بدنم و همراهی پدر تا دفتر کار و همه چیز برایم زیبا بود . کارم را شروع کردم با توجه به اینکه تجربه نداشتم اما سخت تلاش می کردم. از طرفی دوست پدرم هم به خوبی من را حمایت می کرد و به خوبی توانستم در مدت کوتاهی جایگاه خود را پیدا کنم . بعد از شش ماه رئیس ماه برای یک سفر کاری به خارج از کشور سفر کرد .کمی از این حالت ناراضی بودم و هراس داشتم چون در مشکلات همیشه راهنمایم بود.
بعد از رفتن رئیس به مشکلاتی بر می خوردم کوشش می کردم که از همکاران دفتر کمک بگیرم. در این جمع بیشتر از همه فرید بود که همیشه به من کمک می کرد حتی زمانی که نیاز به همکاری نداشتم باز هم او حاضر بود و تقریبا همیشه من را همراهی می کرد. وقتی به او دقت می کردم خوش چهره بود و خوش برخورد. با همه رابطه خوب داشت اما همیشه از من حمایت میکرد و این حس خوبی نسبت به او برایم ایجاد می کرد. کم کم این رابطه نزدیک تر شد و کم کم روزهای که در دفتر نبود برایم خسته کن می شد. احساس خوبی داشتم با شوق زیادی به طرف وظیفه می رفتم شب ها به سختی و کندی می گذشت، تا اینکه یک روز عملا به من پیشنهاد دوستی داد که کمی شوکه شدم. اما او گفت حاضر است که به زودی برای خواستگاری به خانه ما بیاید. ولی گفت به خاطری که بهتر همدیگر را بشناسیم خوب است مدتی با هم دوست باشیم وقتی مطمئن شدیم باز به فامیل خود بگویم دیدم درست می گوید . چون اگر عجله می کردیم و بدون شناخت با فامیل در میان می گذاشتم جنبه خوب نداشت. دیروز بود که گفت من و تو که می خواهیم با هم ازدواج کنیم بهتر است بیرون از دنیای کار و رسمیات همدیگر را ملاقات کنیم تا بهتر و راحت تر بتانیم در مورد زندگی خود تصمیم بگیریم.از این حرف زیاد خوشم نیامد اما کمی هم دوست داشتم که بیشتر همراه او باشم . با تردید قبول کردم.
_نسرین دخترم دیر شد چرا نمیری؟
صدای مادرم مرا تکان داد آنقدر غرق در افکارم بودم که متوجه گذشت زمان نشدم. با عجله چادرم را درست کردم وکمی عطر هم زدم برای آخرین بار خودم را در آینه دیدم . با دیدن چهره جدید خنده ای کردم و رفتم بیرون. مادرم با دیدن من بسیار تعجب کرد و گفت خدای مه چقدر مقبول شدی .زود رفت و اسفند دود کرد و باز هم مثل همیشه چند دعا خواند به طرف من فوت کرد .فرید پشت سر هم مسکال می داد عجله داشتم به طرف در رفتم که مادرم صدایم کرد وقتی برگشتم دیدم به طرز عجبی به من نگاه می کند و اشک چمشم های مهربانش را احاطه کرده، گفت دخترم یادت باشه تو تنها امید من و پدرت هستی ما هیچ کس را غیر از تو نداریم.با این حرف مادرم انگار همه وجودم شکست و به زمین ریخت . توانایی راه رفتن از من گرفته شد. به سختی به سمت دروازه قدم برداشتم. همینکه از در بیرون شدم به فرید زنگ زدم با هیجان گفت که سر کوچه تان منتظر هستم . گفتم با معذرت اگر می خواهی با من ازدواج کنی اول همراه پدر ومادرت به خانه ما بیا .بعد ازآن می شود که هر دویمان در فرصت برای آینده برنامه ریزی کنیم، تلفن را قطع کردم .مصمم به طرف دفتر کارم رفتم.زنگ های پشت سر هم او باعث شد تمام روز تلفنم خاموش باشد. آن روز فرید به دفتر نیامد فردایش هم چندین بار خواست با من حرف بزند این بار جدی گفتم تا زمانی که به خواستگاری نیامدی دیگر لطفا مزاحم نشو در غیر آن، موضوع را به رئیس شرکت گزارش میدهم.
سه هفته از ای قضیه گذشت ودیگر کم کم فرید را هیج نمی دیدم. یک روز همراه مادرم برای خرید به بازار رفتیم. بعد یک هتل را برای نان خوردن انتخاب کردیم اولین بار بود که، مادرم را با معاش خودم مهمان می کردم کلی ذوق زده بودم .برای همین یگ جای خوب را انتخاب کردم در حال سفارش غذا بودم که صدای خنده آشنایی را از پشت سر شنیدم سرم را برگرداندم، دیدم فرید با یکی از همکاران جدید که تازه استخدام شده بود در حال خنده و مزاق هستند دختری خوش چهره بود .اما بسیار ساده. با دیدن این صحنه ناخواسته اشک در چشمانم جمع شد دو احساس داشتم خوشی و غم . خوشی از اینکه فریب این آدم را نخورده بودم و غم از اینکه چرا به خاطر این شخص از اعتماد فامیلم سواستفاده کرده بود. بلند شدم و دستهای مادرم را بوسیدم و گفتم هیج زمانی امیدهای تان را نا امید نمی کنم واشک امانم نداد.

Share Button

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *