نقش زن در افسانه های هزارگی (۱)

 

حیات الله مهریارhaiatullah mehr

افسانه ها یکی از بخش های اساسی ادبیات شفاهی را تشکیل میدهد، این ژانرفلکلوری در حیات معنوی مردم از زمان قدیم تا کنون موقع مهم داشته، فراز و فرود های زندگی انسانها، درد، الم، شادی و سرور، آرزو و ارمان مردم را به طور گسترده بازتاب داده است. اصطلاح افسانه در ادبیات شفاهی و نیز در ادبیات مکتوب به اشکال مختلف از قبیل قصه، داستان، روایت، سرگذشت، حکایت، نقل و غیره آمده است.(۱) ولی در بین مردم و راویان فلکلوریک به شکل افسانه معمول است در ادبیات مکتوب نیز این کلمه به معنی سرگذشت و حکایت گذشته گان درج گردیده است. در ادبیات مکتوب نیز به معنی داستان، قصه، نقل و سرگذشت و حکایت آمده و به شکل افسانه و فسانه درج گردیده است.

به این ادبیات توجه فرماید:” قصه عشق ما ورد زبان خواهد شد/ همه جا مثل افسانه بیان خواهد شد” “فرخی”(۲)

افسانه یکی از ژانرهای مهم و مروج ادبیات عامیانه یی هر ملت است که از دل گوینده بر می خیزد و همگام با واقعیت های جامعه عجین شده و به اشکال مختلف در می آید. البته این اصطلاح در ولایات مختلف به شکل اوسانه، اوسونه و افسانه به کار میبرند، در این افسانه ها شخصیت ها که نقش اساسی را بازی میکنند به اشکال انسان های واقعی، جانوران و حیوانات، دیوها، پرنده ها و غیره را دربر میگیرد، آنچه را که مهم و ارزنده و به بالنده گی آن می افزاید از دو جنس متنوع زن و مرد در آن به عنوان قهرمان انتخاب میشوند، افسانه های هزاره گی نیز از این امر مستثنی نبوده و زن را به عنوان عضو از پیکر جامعه انسانی در سرگذشت و روایات نیز شامل کرده اند، به همین لحاظ نویسنده این سطور توجه خود را به چگونگی نقش زن به عنوان یک فرد جامعه در افسانه های هزاره گی که چگونه تبارز یافته است معطوف داشته، یعنی زن به عنوان فرد دوم جامعه و یا به همان حقوق اساسی و انسانی آنها توجه صورت گرفته است؟ پس در اینجا خوشبختانه از اثر زحمت دانشوران و قلم به دستان گرانقدر بعضی از افسانه ها به شکل مکتوب نیز درآورده اند که منبع اصلی این مقاله را تشکیل میدهند. ازهمین رو توجه خود را بیشتر به همین افسانه هاییکه به شکل نوشتار در آمده اند معطوف داشته ایم.

v       افسانه ای تحت عنوان” از کار زن کسی خیر نمی بینه” چنین آمده است:” بود نبود یک مرد تاجر بود که ملک و دولت شی پک شی از دست شی رفته بود. لاکن ننگشی میماد که ده شار از خود خو مزدوری کنه. پیش خو موگوفت که اگه اینجی مزدوری کنم دیگرا مره طعنه میتن، موگن تا دیروز چه قیص دبدبه دشت آلی مزدوری موکونه. خاتون مرد گفت: حالی که ننگ تو میه پیش دیگرو کم نشنی مه پشم ریشی موکونوم. یک رقم روزی خوره تیر موکونیم، مرد گفت: نه! از کاری زن کی خیر دیده که مه ببینم. مه موروم جای دیگه یگو کار برای خو پیدا موکونوم.”(۳)

با توجه به متن بالا افسانه های هزاره گی به نحوی با واقیعت های جامعه عجین شده و به عنوان نمودار واقعیت جامعه تبارز میکند، در جامعه ما که یک جامعه یی سنتی بوده و یا مرد سالاری حکمفرما میباشد، همین مسأله باعث شده تا زن را به عنوان نه چندان تاثیر گزار در امور زندگی جلوه دهند. مردان بدین باور بوده اند که ترتیب و تنظیم امور زندگی و خرچ و مخارج عیال تنها و تنها از عهده یی مرد پوره بوده و زن تنها تطبیق کننده در سطح خانواده میباشد، به همین لحاظ وقتی مرد از شان و دبدبه به زمین می افتد زن اش پیشنهاد میکند تا برای گذراندن روزگار پشم ریسی نمایند. مرد با همین برداشت از جامعه مرد سالاری میگوید: ” از کار زن کی خیر دیده که مه ببینم.”

Wall_Paintings7

v      زن در افسانه های هزاره گی به عنوان افراد با وفا معرفی میشوند، از لحظه یی که با مرد ازدواج میکند هیچگاهی به مرد اش خیانت نمی کند. این مسأله در افسانه یی “مرد گپخر” به درستی روشن میگردد.

 طوریکه مرد بعد از ازدواج بنابر عدم رضایت روزگار مجبور به ترک دیار میشود. بعد از سه سال دوباره به خانه برمیگردد. زن اش وی را نمی شناسد و مرد می پرسد:”….. بچه از کی است؟”

“زن گفت: آری، مه یک نامرد شوی دشتم که دو ماه پاس از توی مره ایله کد و رفت پشت کار. تا امروز که امروز استه نه ماده. چشم در راه ازو ماندیم. ایا بیه یا نیه! بعد از رفتن ازو خدا هم بچه را بری از مه دیده. غیر از همین  دیگه هیچ کس ندارم. از دست که خوش دروم شو قدشی یکجای خو موکونوم. موگوم که د بیخی گوش مه بیشه. مرد جوان گفت: که تو فلانی نیستی؟ زن گفت: که تو فلانی نیستی؟”

 زن شوی خود را شناخت از و پاس هر دو د خوشی زندگی کدن.(۳)

 

v      زن خوب قوت و بازوی مرد است و یا زن خوب وزیر مرد است. در پشت موفقیت هر مردی زن خوب نهفته است. این ضرب المثل ها در اکثر جاها مورد کاربرد است. این نکته در افسانه یی “روزی را کی میته؟” به خوبی روشن شده است.

پادشاه که از قضای روزگار پسر نداشت و تنها چهار دختر را خدا برایش عنایت فرموده بود. روزی پادشاه دختران اش را پیش اش فراه میخواند و میپرسد:” روزی شما را من میتم یا خدا؟”، سه دخترش جواب دادند:” روزی ما را تو میتی.” اما دختر خوردش گفت:” روزی مره خدا میته.”

 پادشاه ازین سخن دخترش رنجید و دختران کلان اش را به پسر پادشاهان داد، ولی دختر خوردش را به یک پسر شل که تنها مادر پیر داشت  و به عقد اش در آورد.

“… دختر پادشاه پیش خود فکر کرد که چی رقم شلی شوی خود ره خوب کنه. باز رفت پیش خسر مادر خو و گفت :” تو د شار برو سوند دستمال بیار، مه روی دستمال گلدوزی موکونوم باز تو او ره ببر د شار سودا کنو، که ازی راه گذران زندگی کنی. آجه گپ بیری خوره قبول کد. یک زره پیسه ازو گرفت ده شار رفت. دختر پادشاه خسر مادر خو ره که رهی کد، رفت یک تال دراز از درخت کَند. باز ده جان شوی خو حواله شد و بزن که نمی زنی، مرد از خاطریکه از زیر ده بزن خلاص شنه خوده ایسو اوسو موکد. گاهی یک کم زره میخیست باز میغلطید….”(۳)

همین زدن و بزن دختر پادشاه شوهرش را وامیدارد تا حرکت و احساس شوهر بودن را پیدا کند و در جستجوی کمایی کردن لقمه یی نان  برای زنش برآید. و با کوله بار حوادث زندگی مقابل شود و مردانگی اش را به اثبات برساند. همین امر باعث میشود تا با مرد تجارت پیشه همراه شده و به عنوان نگهبان شترانش ایفای وظیفه نماید. بالاخره بعد از انجام دادن صادقانه وظیفه و احساس عاطفی که وجود اش را فراگرفته بود،  باعث دریافت دانه های قیمتی از زیر دریا توسط ماهایان و انعام شخصی تجارت پیشه میشود. بعد از برگشتن به خانه با استفاده درست از دانه های قیمتی صاحب مال و منال که پادشاه را به حیرت انگیخته بود میگردد. این موضوع چنان میرساند که ضرب المثل های بالا مطابقت با رفتار و عملکرد دختر پادشاه که به عنوان زنی مرد صفت آمده است درست و قابل توجه میباشد. این افسانه همگام با سیر و تحول این مرز و بوم رقم خورده است و در طول تاریخ زن و دختران نام آور را در قلب شان پرورانیده اند که در این مقاله بحث آن نمی گنجد.

v      افسانه “خاله قنگوزگ” که نماد و تمثیل از یک زن می باشد. در این افسانه نیز از مظلومیت زن در جامعه شکایت میکند و ترس، وحشت و ستم مرد را به نمایش میگذارد. خاله قنگوزگ تلاش میکند تا برای شوهر نمودن کسی را انتخاب نماید، که توان برداشت زدن و لت و کوب کردن شوهرش را داشته باشد. بدین لحاظ در اولین دیدارش با چوپان از خوراک، پوشاک و بالاخره از لت و کوب کردن احتمالی شوهرش جویا میشود، که چوپان بعد از جواب دادن سوالات می گوید:” با عصای چوپانی میزنم.” و خاله قنگوزک می گوید:” قد ازو بزنی مره موکشی توره شوی نمونوم.”

خاله قنگوزک با مرد شتروان روبرو میشود وی نیز درخواست ازدواج را برایش میدهد. و خاله سوالات قبلی را تکرار میکند و می رسد به این که اگر جنک کنم باچی مرا می زنی . شتروان می گوید که عصای شتروانی می زنم باز خاله می گوید که تحمل آنرا ندارم و به راهش ادامه می دهد.

بعد از سپری کردن فاصله ها با موش بر می خورد و موش نیز درخواست ازدواج می دهد. بعد از سوال و جواب به آن میرسد که اگر جنگ کنیم با چی میزنی؟ موش میگوید:” با دم خود  میزنم.”(۳)

 خاله قنگوزک فکر میکند از دم موش مره چیزی نمیشه و با او ازدواج می کند.

بعد ازسپری نمودن چند سال روزی خاله قنگوزک برای شستن لباس به لب جوی میرود و ناگهان پایش لخشیده می افتد. احوال را به موشک می رساند. وی می آید و از هرجای خاله قنگوزک کش میکند، آخ میگوید و با لغد می زند و آب می برد.

این مسله نمایانگر کم ارزشی زنان را در جامعه به اثبات می رساند که توجه جدی نسبت به زن وجود ندارد. و اهمیت نمیدهند.

از همین جهت است که زن کوشش میکند تا با موش که نماد از کم جسه و لاغر بودن مرد میباشد، تن به ازدواج دهد با این حال او هم کدام اهمیت را قایل نمی شود.

v      می گویند بهشت زیر پای مادران است و از سوی دیگر، دعای مادر در پیشگاه خدا مورد عنایت اش قرار میگیرد. مادر کلمه زیبایی است که در زره زره وجود انسان جا دارد و گوش دادن به حرف های مادر نعمت بزرگی برای انسان است. این موضوع در افسانه ها مورد توجه عمیقی قرار گرفته است، که درین میان افسانه “شاه مهره” پند و اندرز مادر باعث نگهداشتن زندگی پسر و رسیدن به مادیات او میگردد.

وقتی مادر مار را در دست پسرش میبیند به او گوش زد میکند که مار دشمن انسان است باید آنرا از خود دور نگهداشت ولی پسرش که مار را از کشتن بچه ها نجات داده بود و علاقه مندی که به آن داشت آنرا در صندوق با خود نگهداری میکرد. حرف مادر کدام تاثیری بر عملکردش نداشت تا اینکه روزی هوای کوه بر سرش میزند و همراه با صندوق مار روانه کوه میگردد.

“…وقتیکه خوب از آبادی ها دور شد با شوق و ذوق دروازه صندوق را گشود و مار را روی زمین رها کرد مار روی خاک ها میخیزید و حسنک از تماشای خط و خال زیبایش لذت می برد مار دو سه دوری که روی خاک ها خزید شروع کرد به چمپه کردن! کم کم آنقدر بزرگ شد که اگر ده نفر مثل حسنک را میخورد خبر نمی شد ترس و وحشت حسنک را فرا گرفت چشمانش از حدقه در آمد و نفس در سینه اش حبس شد. در حالیکه دست و پایش را گم کرده بود نیم خیز شد و عقب عقب رفت مار هم بدون اینکه چشم ازو بکَند بطرف او آمد. یک دفعه چرخی دوری حسنک زد و سینه به سینه اش ایستاد حسنک که خود را در مقابل نیشهای زهرآگین او دید یاد حرف مادرش افتاد و با صدای بلند گفت: “ای پند مادر!”

 تا مار این حرف را شنید دوباره خالی شد و به صورت اول برگشت آن وقت رو به حسنک کرد و گفت: ” چرا این حرف را گفتی؟” حسنک: “وقتی من تو را از دست بچه ها نجات دادم به خانه بردم مادرم گفت: مار دشمن آدمی زاد است، رحم کردن بر دشمن کار اشتباهی است من به حرف اش اعتنا نکردم ولی حقیقت داشت.”(۴)

آنگاه که چوچه مار بشکل هیولای در آمده بود میخواست نیش بزند. پسر دلش لرزید و احساس در وجود اش پیدا شد ناگهان پند مادرش به یادش آمد و بر زبان اش جاری شد و گفت:” ای پند مادر”  گفتن همین سخن باعث شد تا از شر نیش چوچه مار رهایی یابد. زیرا شاه مارها “پند مادر” نام داشت که مادر همین چوچه مار که در دست پسر بود میشد. همین کلمه پند مادر باعث شد تا همراه این چوچه مار به پیش شاه مارها رفته و شاه مهره را که دانه قیمتی بود توسط آن هر آن چیزی میخواست می رسید به عنوان تحفه بدست آورد و توسط آن به خواسته مادی خود در دنیای سیر و تحول مرفوع میساخت.

ادامه دارد…

Share Button

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *