“خانه ی مهتاب”

تینا محمد حسینی

داستانی از تینا محمد حسینی 

شب ادراری‌هایم شروع شده. مادرم عقیده دارد به خاطر ماه‌های آخر بارداری است. اما من می‌دانم دلیل دیگری دارد. ساعت زنگ دار را تنظیم کرده‌ام که هر دو ساعت به دو ساعت زنگ بزند تا بیدار شوم و بروم دست‌شویی، قبل از اینکه جایم را خیس کنم.

ساعت زنگ می‌زند. دیگر عادت کرده‌ام. دست‌ام را بالای سرم می‌برم و زنگ‌اش را خاموش می‌کنم. چشم‌هایم خواب‌آلود است. اختیار راه رفتنم دست خودم نیست.

پاهایم خودشان می‌روند. مثل هر شب مرا تا دست‌شویی می‌برند و بعد هم می‌روند تا در حیاط. در را باز می‌کنم و به کوچه نگاه می‌کنم. می‌بینم یک زن از تاکسی پیاده می‌شود. موهایش را ریخته جلوی صورتش. دست‌هایش را که دو تا بال بزرگ هستند چند بار باز و بسته می‌کند. توی کوچه قدم می‌زند و چند دقیقه بعد می‌رود. صورت‌اش را تا حالا ندیده‌ام. وقتی زن می‌رود در را می‌بندم و پاهایم مرا می‌برند به رختخوابم تا دو ساعت بعد.

دمپایی می‌پوشم و چراغ حیاط را روشن می‌کنم. می‌روم دست‌شویی. در حیاط را باز می‌کنم. ماشین‌ها به ردیف پارک شده‌اند و همه جا ساکت است. منتظر می‌مانم تا زن بیایید. عادت کرده‌ام به هر شب دیدن‌اش. تا سر کوچه می‌روم. هنوز نیامده. قدم می‌زنم. از خانه‌ام خیلی دور شده‌ام.

سینه‌هایم درد گرفته است. راه می‌روم توی کوچه پس کوچه‌ها. هیچ کودکی پیدا نمی‌کنم که شیرم را بخورد. نگاه می‌کنم به دور و برم. زنی با پیراهن گل‌دار نشسته روی پله خانه‌اش و پسرش را بغل گرفته است. موهایش را ریخته جلوی صورتش. می‌گویم: «خانم شیرم خیلی زیاد شده، می‌گذاری پسرت بخورد.»

نگاهم می‌کند. می‌گوید: «نه.»

بلوزم را می‌زنم بالا ، می‌گویم: «ببین چه قدر ورم کرده، درد می‌کند.»

باز نگاه می‌کند و پسرش را می‌فرستد طرفم. دو زانو می‌نشینم روی زمین. پسر سرش را بالا نگه می‌دارد و به دهان می‌گیرد، می‌خورد. تمام بدنم درد می‌گیرد. چشم‌هایم را می‌بندم و جیغ می‌کشم. هل می‌دهم بغل مادرش. از درد می‌دوم توی کوچه. لباس‌ام را پائین می‌کشم.

از دور و برم بی‌خبرم. دست‌ام را می‌گیرد، خواهرم مینا است. می‌گوید: «کجا می‌روی؟»

نمی‌دانم چه جوابی بدهم. می‌گویم:«قدم می‌زنم.»

چشم‌هایم خوب نمی‌بیند. قیافه‌اش را خوب نمی‌توانم ببینم. دست‌ام را هنوز رها نکرده. می‌گوید: «باید زود برویم خانه.»

مینا می‌دود، من هم به دنبال‌اش. همه جا خلوت است. انگار همه قایم شده‌اند توی خانه‌هایشان. رسیدیم خانه. در را از پشت قفل می‌کند. می‌گویم: «چه خبر شده؟»

کمک‌ام می‌کند بنشینم لبه حوض. می‌گوید: «هیچی. باید منتظر باشیم مادر و پدر هم بیایند. رفته‌اند بیرون.»

می‌رود اتاق. دلم شور می‌افتد. الان دارم تصمیم می‌گیرم، برای همین است که دو دل هستم. قبل‌ترها هیچ وقت فکرم را مشغول این چیزها نمی کردم. با خودم می‌گفتم: “دیگر وقتش رسیده است.” و بعد رو به مادر می‌کردم که نشسته بود رو‌به‌روی تلویزیون و طبق معمول کانال‌هایش را عوض می‌کرد. مادر همیشه نگران است. می‌دانم. چون بیشتر وقت‌ها اخبار انگلیسی گوش می‌کند. وقتی تصمیم می‌گیرم اول توی ذهنم گذشته و آینده مجسم می‌شود. به حال فکر می‌کنم، به بچه‌ام. ولی الان باید به تصمیم‌ام فکر کنم نه چیز دیگر. نمی‌توانم بنشینم. در را باز می‌کنم و می‌روم بیرون. دست خودم نیست.

از خیابان رد می‌شوم، یک دسته آدم از کنارم رد می‌شوند و من هم با آنها قدم‌هایم را تنظیم می‌کنم، بدون اینکه حرفی بزنم. زن و مرد هستند و سن بالا. ساکت وبا عجله می‌روند. دو تا خیابان با یک کوچه باریک را پیاده می‌رویم. به انتهای کوچه که می‌رسیم همه می‌پیچند سمت راست.

در خانه باز است، می‌روم توی خانه که سه پله می‌خورد پائین، از راهرو رد می‌شوم و می‌رسم به حیاط. خانه مادرم است. پله‌ها را می‌روم بالا تا برسم به طبقه سوم. زن را با روسری سرمه‌ای می‌بینم که سرش را از لای در بیرون آورده و نگاهم می‌کند. زنگ می‌زنم. خراب است.

مادر خودش زنگ را دست‌کاری می‌‌کرد. نمی‌دانم از کجا یاد گرفته بود. همان یکی دو باری که منزل‌مان را عوض کردیم و زنگ در خراب بود، بقیه را خود مادر خراب می‌کرد یا اینکه اگر زنگ هم زده می‌شد در را باز نمی‌کرد. مادر نیست. مادر از مهمان بدش می‌آید. دوست ندارد زیاد با فامیل رفت و آمدی داشته باشد. اما با همسایه‌‌ها زیادی خوش است. هیچ وقت خودش نمی‌رود خانه کسی. همیشه آنها می‌آیند پیش‌اش، روزی یکی دوبار. همسایه بغلی‌مان همیشه از دختر بزرگش شکایت می‌کرد و دوست پسر بازی‌های او و پسر کوچکش که درس نمی‌خواند و به خانم معلم‌اش فحش‌های ناموسی می‌دهد. و آخر سر هم دست‌اش را مشت می‌کند و می‌کوبد وسط قفسه سینه‌اش و می‌گوید: «امان از مریم که پیرم کرد.»

برمی‌گردم حیاط. برای همه صندلی چیده شده است به تعداد، حتی برای من. روی هر صندلی اسم یک نفر حک شده است. با انگشت صندلی‌ و اسم‌ را لمس می‌کنند. هر کس می‌نشیند سر جای خودش، با عینک دودی که زده‌اند و بدون عصا.

جای من ردیف جلو است، بین دو صندلی دیگر. روی صندلی‌ام عینک دودی گذاشته‌اند. می‌فهم‌ام باید بزنم به چشم‌هایم. دور تا دور حیاط تزیین شده است با سایبان‌های رنگی. می‌نشینم و عینک را می‌زنم به چشم‌ام، چند بار پلک می‌زنم. تابلوی کوبلن را که خودم دوخته‌ام، می‌بینم. نصف‌اش کج شده است و سیاه و سفید، و نصف دیگرش صاف و رنگی. اتاق خودم است.

لاک روی ناخن‌هایم سنگینی می‌کند. به کوچه باریک فکر می‌کنم و در چوبی دو لنگه که یک راهرو سر پوشیده داشت و حیاط پشتی خانه‌مان را به حیاط جلویی وصل می‌کرد. معمولاً تابستان‌ها صبحانه را توی حیاط می‌خوردیم. مادر زودتر از همه بیدار می‌شد و کتری را می‌گذاشت روی گاز پیک‌نیک. دور از چشم مادر می‌رفتیم حیاط پشتی. حوض را پر از آب می‌کردیم و می‌رفتیم آب‌تنی. مادر دوست نداشت .هیچ وقت دلیل مخالفتش را نفهمیدم که چرا نباید بروم حتی حالا.

یک چشم‌ام اتاق را رنگی می‌بیند و دیگری سیاه و سفید و وسایل خانه را کج و کوله. نمی‌توانم تحمل کنم. عینک را در می‌آوردم. اتاق تاریک است.

شب ادراری‌هایم شروع شده. مادرم عقیده دارد به خاطر ‌ماه‌های آخر بارداری است. اما من می‌دانم دلیل دیگری دارد.

دست‌ام را می‌برم بالای سرم. زنگ ساعت را خاموش می‌کنم.

 

Share Button

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *