انفجار بودا

بسی گل شریفی

بسی گل شریفی

دو شعر از بسی گل شریفی

“انفجار بودا”

خانه نشسته ام
غرق روزمرگی ها
در فیس بوک به جوک جدیدی که آمده می خندم
_بـــــــُمـــــــبــــــــــــــــ
درها می لرزند
خانه می لرزد
ترک بر می دارد شیشه ها
_آه پسرانم!
زنگ می زنم بر نمی دارد
زنگ می زنم بر نمی دارد
_الو چه خبر شده؟
_الو کجا بوده؟
_الو از حمید خبر داری؟
_الو زهرا خوبی؟
_الو خواهرت آمده؟
_الو بابایت چه شد؟
_الو!
_الو!…اینجا کویته است
اینجا کویته است
کوچه های خاکی هزاره تاون
مردمانی با بادامهای تلخ در چشم
بوداهایی ترک بسته
از چهره و دست
و نگاه هایی انباشته از درد
که چشم های بادامی مستحق دردند…
از سوی آنها که نژاد هند و کشمیری دارند
الو! اینجا هزاره تاون است
کرانی
ما دست و پاهای بودا را جمع می کنیم
تنش یکسو
دست ها سوی دیگر
و پا زیر ستون مارکت لباس مانده..
آهای پسر! روی آن سنگ نایست
سر این جنازه آنجاست
خانوم! پاشنه ات را بردار
روی انگشت کودکم است…
طاقت نمی آوری وگرنه می گفتم
صورت سوخته ی همسایه در کجا بود؟!
.
هزاره ی سوم است
تو مرا از ماهواره ها می بینی
از اسکایپی حالم را می پرسی
و از اینترنت منتشرم می کنی
صورت من همچنان
از انفجار هزار کیلو تی ان تی می سوزد
هزار کیلو تی ان تی
برای تکه تکه کردن چشم های بادامی ام
.
می گویند
آنسوتر هل هله می کنند
وقتی جسدم در آتش مچاله می شود
و خدایشان را شکر
خدا؟
واژه ی غریبی هستی زیر این آوار
تفسیر نمی شوی
و حتی با قوی ترین چشم نمی بینمت
نه در علمدار رود
نه در هزاره تاون
و نه حتی در امام بارگاه که به عربی روی دیوارهایش آویزان شده ای!
.
امام بارگاه هستم
در تابوتی کیسه های پلاستیکی انبارند
_فرزندانمان را در آن ریخته ایم_

صدای فریاد می آید
زنان زیر باران کنار کودکانشان تحصن می کنند
حدقه ی چشمی را کنار می زنم
تا عکس، هنری تر بیفتند
انگشتریِ دستی را نگاه می کنم
تا بدانم زن بوده یا مرد
انگار که اهمیتی داشته باشد…
و پیرمردی داد می زند
نکن! با هم عوض می شوند..!
.
زنان فریاد می زنند
رهبرانِ متفرق مذاکره می کنند
رهبرانِ مردمِ همیشه متفرق تر حرف می زنند
شعار می دهند
مصاحبه می کنند
معامله می کنند
رهبران….
.
زنان فریاد می زنند
دنیا همچنان ناشنواست
و سیاستمداران ناشنواتر
نیوزها از خواب و بیدار ملالی خبر دارند
به او نشان صلح می دهند
و اینطرف تر
از تکه های بدن من چیزی نمی گویند

که چگونه می سوزند..
چگونه می میرند
این قربانیان بازی سیاست و دین

بی خبر..
شاید
خون ما دامن فشن شوها را می آلاید
و خاطر نازکشان را آزرده

بازی می کنند
با باقیمانده ی استخوانهایمان
سیاست بازان
و کاور فیس بوک ما
دختری است
گریان بر کشته های علمدار رود
اکنون خود چند پاره در خاک آرمیده
یادم نمانده کامل بوده تنش یا نه؟!
.
تحصن تمام می شود
دولت وعده داده حتی بر شیشه های شکسته
و همسایه ی کناری
فدای ابوالفضل می کند
دست پیدا نشده ی فرزندش را…
.
تحصن تمام می شود
رهبران آرام شده اند
رفته اند..
ما جنازه ها را در گوری دسته جمعی دفن می کنیم
ناشناس!
می اندیشم حدقه ی چشم را در کدام خاک گذاشتند؟
انگار که اهمیتی داشته باشد…
بعد به خانه بر می گردیم
غذا می خوریم
و همراه آن همه ی اینها را می بلعیم
.
بی تفاوت
صبور!
عادی
ادامه می دهیم
تا انفجار دیگر
تا تخریب بودای دیگر…!

 

 

“رهایی”

همیشه همین است پری!

صبح که برخاستی مواظب گرد آیینه ها باش

بی خیال دل خودت

شاهپرت را بتکان در صدای حلقه و ظرف

و گیس خاکستری رویاهایت را

مش هایلایت بزن

حواست باشد بی پرده نگاه نکنی

که پرده سهم تو از پنجره است.

همیشه همین است پری!

زندگی..دست ها

_همه از دیوار_

افسوس!

درون شعرهای من آسمانی برای تو نیست

من که صدایم را لا به لای کلمات می پیچم

و هر روز آن ها را روبروی آیینه “ها” می کنم

اما تو برقص!

روی بال تیری که از کمان رها می شود

آنقدر که رهایی

از مژه های رنگ پریده ات بپرد.

Share Button

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *