جای زنانه و مردانه

نویسنده: مرجان عنابی

ساعت دو بعد از ظهر را نشان میدهد و آفتاب روزهای اول سرطان با تمام قدرتش می تابد، اما دخترک چنان با غرور و حس مالکیت راه میرود که کاملا فراموش کرده واقعا نیاز به آب دارد.

فقط دو هفته می شود از مهاجرت برگشته. با هربار تماس پاهایش با زمین احساس میکند سبک می شود و زمین با مهربانی اما نیرومندانه تمام رنج ها، تحقیرها وعقده های زمان مهاجرتش را می بلعد. چه حس خوبی! شاید قادر باشد ساعت ها همینطور راه برود و به آن تکه از آسمان که بالای سرش است بگوید می بینی برگشتم؟ ناگهان صدای برادرش وی را از رویایش بیرون می آورد.

_م- خیلی خسته ی؟ فقط چند دقیقه دیگر صبرکن همین نزدیکی یک رستورانت است غذا میخوریم، توام آبی به صورتت بزن.

اما دخترک با شیطنت  پاسخ می دهد: “خودت خسته ی، خوب بگو میخای غذا بخوری دیگه چرا منو پیش می کشی”. هرسه می خندند. بعد از پنج دقیقه جلوی یک خوار و بار فروشی توقف می کنند. پسرکی با پیش بند خیلی چرب و کثیفش که به سختی می شود تشخیص داد رنگش قرمز بوده فریاد می زند: “قابلی پلو، منتو، کباب – دیگی، کباب- چوپان ، چکه تازهء غوربند … جای زنانه و مردانه …” گویا این جای زنانه و مردانه هم یک نوع غذا است.

ناگهان چشمش به آن سه نفر می افتد و گویا یکی از آنها را می شناسد:”سلام علیکم آمیرصیب، بیاین بیاین چکه تازه از غوربند آوردیم” و برادر بزرگتر که گویا اینجا پاتوقش بوده: “علیکه سلام ، اگه باز دروغ گفته بودی و دوغ چند روزه آوردی از بخشش خبری نیست.”  پسرک می خندد و راهنمائی می کند شان به سمت یک راه پله چوبی کم عرض که از فرسودگی ممکن است هر لحظه فرو بریزد.

از پله ها بالا می روند، نصف پله ها را نرفته صدای موسیقی هندی را توام با صدای هموطنان که برای صرف غذا آمده اند می شنوند که به فریاد می ماند ،صدای موسیقی خیلی بالاست و باعث می شود مردم برای شنیدن صدای هم تقریبا فریاد بزنند. آقای تقریبا جوانی با لباس مرتب و پاپیون سفید جلوی دروازه ورودی به محل صداها ایستاده و خیلی سریع خود را به این سه نفر می رساند، با خطاب به دخترک “همشیره ، جای زنانه ایجه اس” به یک پرده مخملی که در چربی و کثیفی دست کم از پیش بند پسرک اولی نداشت اشاره می کند. اما دخترک بی اعتنا گویا اصلا متوجه نشده به راه خود به سمت محل صداها ادامه می دهد. مرد حرف خود را دوباره تکرار می کند، این بار دخترک متوجه می شود و می بیند که مرد پرده را با یک دست بلند کرده و از او می خواهد همراهیش کند، اما دخترک با دیدن محل تنگ و تاریکی مثل پشت پرده که بوی نمناکش فضا را پر کرده جا می خورد و سوال می کند:

_ کسی دیگری آنجا نیست؟

_ نی همشیره زیاد مشتری زنانه نداریم.

دخترک رو به برادرانش  می کند

_من با شما آنجا می آیم

_نی همشیره ، شما چه نسبتی دارین کته ای برادرا؟

برادربزرگتر می گوید:خواهرم است.

مرد با خشونت نگاه می کند.

_اگر خواهر تان است چرا حتما باید کته شما ده جای مردانه بیایه؟!

_ ببخشید حواس مان نبود که نوشتید برای ورود به رستورانت نیاز به تذکره دارین!!!

دخترک از یک طرف خجالت زده شده، چون باعث این همه درد سر شده، از طرف دیگر هرچه تلاش می کند نمی تواند در ذهن خود این معما را حل کند “اگر خواهر تان است چرا حتما باید کته شما ده جای مردانه بیایه؟”

صدای آقای دیگری که خیلی پیر نیست اما از بدی روزگار موهایش تقریبا سفید شده است و گویا برادر را می شناسد دخترک را به خود می آورد “او آمیر صیب خوش آمدین ، کم پیدا هستین.”

این سه نفر را راهنمای می کند به محل صدا،اما در یک جای تقریبا گوشه، دور یک میز ترتمیز” بفرماین بفرماین ، او بچه زود بری آمیرصیب نان بیارین.”

سالها از این ماجرا میگذرد اما دخترک هنوز این معما در ذهنش حل نشده .

۱- جای زنانه و مردانه؟!

۲- اگر خواهر تان است چرا حتما باید کته شما ده جای مردانه بیایه؟!

Share Button

One Response to جای زنانه و مردانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *